
مرداني که مغزشون فقط یه اطاق داره
و گناه هوسهاشونو به گردن فاحشه های شهر می نویسن
آره !
تن بد بختیه اونا نیست که رو ویبرس
ترسوهای احمق,
اینجا زن هرزه وجود نداره
فقط بد بختیه یه مشت زنِ بیچارس که پر رنگ شده.
این بی عدالتیه که فاحشه می سازه!!!

گناه قشنگیست
مرا به جرم شکفتن به اسارت میبرند
به جرم اینکه
در این خارستان چو یک گل شکفته ام
و عطرم شاید زنده کند خاطرات مرده را
اما تویی که مرا در سقوط میبینی
تا به حال اندیشیده ای که شاید تو خود وارونه ایستاده ای؟

چه بگويم، نميدانم!.......
حال و روزم خود گوياي همه چيز است!
نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم...
به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد!
كي صبح مي شود، نمي دانم.....
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد!
آرام در دل شب پنهان ميشوم....
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند،
يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست....
مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،..... بايد به خواب مي رفتم..
اين كابوس در تقدير من بود.....
حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!.....
آسمان چه بر من سخت مي گيرد..
روزها چه عمر درازي دارند..
شبها چه پر تشويش و نا آرام اند.....
بي پناهي دستانم را مي بيني؟
مي شنوي آواي تنهاييم را؟
* * *
هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود....
نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند...
در روزهاي نبودنت، از ياد مي روم!
هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي و رفتي.......
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست.....
* * *
چه بگويم،...... نمي دانم!
چشمانم خود گوياي همه چيزند....
نبودنت،
زخم عميقي است...............
این شعر هیچ ربطی به عشق منو سیما جوونم نداره
فقط خوشم اومدم گفتم بذارم تو وبلاگ شما هم لذت ببرید

در شبان غــــــــم تنهایی خویش
عابر چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
راز ظلمت گیسوی توام
دوستت دارم.......
i love you..s

گریه کن ...
عروسک چینی من!
روایت کن ...
قصه ی غم-انگیز چشمانت را!
چنگ بزن ...
به تار دلم ...
که در پیچ و تاب گیسوانت ...
به دار آویخته شوم!
کرکس ها از لاشه ام مترسکی می سازند ...
تا دیگر پرستو ها به این گندم زار هجرت نکنند !

کیست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشوید
.کیست حسرت را از نگاهمان بدزدد
.کیست لبخند را هدیه دهد
و ما همان لاشخورهای پست زمانه ایم
که در پی تکه کردن اجساد نحیف عزیزانمان هستیم...

معجزه ای را در انتظار نباش
در ھیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شھر ما
از شکم روسپیان ، خداوندان ، بیرون می آیند !!!
+
نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت 20:18 توسط ××× ساناز ×××
|