تبليغاتX
تو همونی که میخواستم - سيماي نازنينم عاشقانه دوستت دارم...
عشق بی ریا

سیمای جیگرم بیشتر از همیشه دوست دارم

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن...

 

 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد...نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود....بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد...دستانی که روز و شب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد تا بگوید:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد....رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید....باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند....نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت....تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم....نوشتم:"دوستت دارم"و نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....روزی به خاک بر می گردم سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...روزی که ره گذری غریبه گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...قبر را روی آن قرار خواهد داد...روی تپه ای که دور از شهر است و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد....من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد... 

 

عاشقانه هایم تقدیم به تو سیمای خوبم

باز امشب

باز امشب دل برايت بيقراري ميكند
در غم عشقت چه معصومانه زاري ميكند
باز امشب چشم من تر ميشود از گريه ام
گريه از عشق من امشب پاسداري ميكند
گر تو باشي در كنارم تا ابد اي نازنين
چشم و قلبم لشكر غم را فراري ميكند
مهرو ايمان و وفا هست كوله بارم خوب من
هرسه عشقت را برايم خواستگاري ميكند

"مبادا اي طبيب بهر علاج درد من کوشي...
که من درسايه اين ناخوشي حال خوشي دارم...

تا تو هستی غم ندارم نازنینم(سیما ی گلم)

 

زمان بس كند ميگذرد براي آنانكه در انتظارند ...

 

 بس تند مي كذرد براي آنان كه مي ترسند ...

 

 بس طولانيست براي آنان كه در اندوهند‌ ...

 

 وبس كوتاه براي آنان كه سرخوشند ...

 

 اما ابدي است براي آنان كه عاشقند ...

 

 

اعتراف

در سرزمين من
زن بودن جنايت است
و من - کتمان نمي کنم
جرمم اين است
که با يک جاني از عشق سخن رانده ام

در سرزمين من
زن، نيمه ی نا تمام من است
و من - کتمان نمي کنم
جرمم اين است
که با نيمه ناتمام خود
به برابري تمام سخن گفته ام

در سرزمين من
عاشق بودن گناه کبيره است
و زنان - کتمان نمي کنند
گناهکارترين عاشقان سرزمين منند

در سرزمين من
حوا
به خاطر يک سيب
روزي هزار بار
سنگسار مي شود
آنسان که شيطان - کتمان نمي کند
از تمامي اديان بر مي خيزد
تا به خدا شکواييه اي ببرد

در سرزمين من
لبها بوسه را در نگاهها مي جويند
و دستها عطر نوازش را در تاريکي ها
و من - کتمان نمي کنم
آخرين جرمم اينست
که از پيوند دستها و بو سه ها
به عرياني تمام سخن گفته ام

در سرزمين من
اتهام يعني جرم
و آنها - کتمان نمي کنم
که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند...

 

 

سيماي نازنينم بيشتر از هميشه دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:24  توسط ××× ساناز ×××  |