|
عشق بی ریا
|
جای من نیست زمین به مریخ باز خواهم گشت
خرم خوكم سگم ،استغفرالله سگ وفا دارد
قناري نيستم اما ميان قفس تاريك زندانم
خرم خوكم سگم،روبهي بزغاله اي در نقش انسانم
چرا بزغاله باشم من از اين حيوان زيبا رازها دارم
همان بهتر كه خر باشم،صبور وباربر باشم
ميان اجتماع شهريان آزاده تر باشم،
خداوندا !
تو مستي، فتنه انگيزي،همان سلطان تبعيضي
اگر در روز خلقت مست نمي كردي
اين چنين بلوا نمي كردي
يكي را مثل من بدبخت
يكي را بي جهت آقا نمي كردي.خداوندا !
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي .
تو گفتي كه نامردان بهشت وكاخ نامردي نمي بينند،
ولي من ديده ام نامرد نامردي را كه با خون رگ مردان بهشت وكاخ نامردي بنا كرده است.
خداوندا!
تو گفتي كه اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرما شد من او را با صليب قهر خود مصلوب مي سازم،
ولي من ديده ام چشمان شهوت بار فرزندي را كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لرزد...

پایان
صدایی نیست ، آوایی نیست
فقط سیطره ی سکوت است و حکومت تنهایی
دستی نیست ، تکیه گاهی نیست
هر چه هست دردیست آشنا با من و خاطرات غریبم.
ای کاش می توانستم گریه کنم و تمام دردها و دلتنگی هایم را
با اشکهایم از خود برهانم
ولی افسوس که دیگر چشمهایم نای گریه کردن ندارند.
به واژه ها و کلمات پناه جسته ام
که شاید به جادویشان بتوانم دردهایم را خرد کنم
ولی افسوس که آنها خود یاد آور و معنای دردند.
هنوز هم با کلمات بازی می کنم و از تو خاطره می سازم
هنوز هم به جملات دست می سایم و التماس تو را می کنم
ای کاش می توانستم پرواز کنم و از ورای فاصله ها تو را جستجو کنم
ولی افسوس که پرواز ممنوعیتی ست ابدي.
چه بی رحمانه زمانه کیفرم می دهد
چه ظالمانه روزگار به من پشت کرده است
چه وحشیانه مرا به صلیب کشیده است
که حتی جغد شوم از من هراسان است!
نمی دانم تا کی نم دانم تا چه وقت
چشمهایم در فراسوها انتظارت را خواهند کشید؟
نمی دانم تا کی نمی دانم تا چه وقت
دلم به امید ... نفس خواهد کشید؟
از میان واژه ها ندایی می رسد:
همه چیز تمام شد دیگر امیدی نیست.

حالم بد است ! هوای حوصله ام مه آلود است و سرد ... بسه دیگر غزل گفتن !
یه زمانی مردم " پنهانی " می ترسیدند ! اما امروز " آشکارا " می ترسند !
یه زمانی فقط " عده ای " می ترسیدند ! اما امروز " همه " می ترسند !
حالم از اینهمه ترس به هم می خورد و باز می ترسم...
خداوندا قضاوت چیست!!!؟؟؟

ای چشمان من ...
به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید.
دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم.
نگاهم خسته از افق های رهایی , رویاهایم خسته از خیال پرواز ,
نفسم خسته از آرزوی باد صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس ,
تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و چشمهایم خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...
