|
عشق بی ریا
|
نیمه گمشده
چند گاهي است که با تو اشنا شدم0
وان لحظه بود که عشق گمشده خود را يافتم0
وان دم بود که باران عشق برايم معناي ديگري پيدا کرد0
شايد تو همان عشق کودکي باشي که در بند سينه خاطراتم نهفته بودي شايد هم ان سيب سرخ 0
اکنون رنگين کمان هفت رنگ برايم هفتاد رنگ دارد0
وشايد هم به همين سادگي از پس تاريکي ها بيرون امدم0
و اين ارامش بود در ميان غوغا0شايد تو يکي از خاطرات شيرين. نه ان ستاره يلدا باشي.يا ان ارزوهاي گمشده0
تو ان عشق ابدي هستي که در خانه اميد دلم جا باز کردي.ميدانم که با تو مي توان نيمه تاريک يک سر نوشت را روشن ديد.و تو به من فهماندي که تعبير يک در دست سرنوشت است0
وان زمان بود که ديگرسايه هاي ترديد برايم معنا نداشت0
وجاي ان حقايق شيرين برايم بهترين معنا بود0
و تو به من فهماندي که در اينه شکسته هم ميتوان نگاهي در اينه داشت0
هميشه فکر مي کردم که خانه عشق در دشت ارزوهاست.اما تو گفتي که بوي خوش زندگي در هاي واقعي است و اين را يقين دارم که تو برايم تولدي ديگري بودي0